نمایش جزئیات مطلب / زمان مخابره مطلب :19/12/1387 15:15:0 تعداد بازديد كنندگان مطلب:1293 اين مريضه دست منو گرفته، ول نميکنه! - دکتر هلال همداني هشدارهاي پليسي به خانم دکترهاي جوانجواب آزمايشش را آورده بود. ويدال منفي، کشت مدفوع منفي و احتمال سالمونلوز هم منتفي بود... گفت: «خانوم دکتر، ولي من هنوز دلدرد دارم، البته تهوعم خيلي خيلي بهتر از قبل شده، ولي کماشتها هم هستم.» ياد دو روز قبلش افتادم که اسهال و تهوع، چنان بلايي به سرش آورده بود که هيکل به آن گندگي را مچاله کرده بود و حتي نميتوانست روي صندلي کلينيک آرام بنشيند. نکنه خبر ديگهاي باشهبرايش توضيح دادم که: «ببينيد آقا، تا وقتي دستگاه گوارش و جهاز هاضمه شما به حالت طبيعي برگرده، 4 تا 5 روزي طول ميکشه و اين درد هم کمکم برطرف ميشه.» بعد دوباره به فکر افتادم که يک معاينه از شکمش بکنم، نکند غير از گاستروانتريت خبر ديگري هم آن تو باشد. دراز کشيد و گفتم پيراهنش را بالا بزند، زانوهايش را تا کند و محل درد را نشانم بدهد. کف دستم را روي قسمت فوقاني شکم، همان جا که ميگفت پيچ ميزند، گذاشتم و فشار دادم و يک دفعه ديدم که دستش را روي دستم گذاشت، فکر کردم جاي ديگرش درد ميکند و ميخواهد دستم را به محل اصلي درد هدايت کند، ولي اينطور نبود... حصار ناامنيپنجهام توي کف بزرگش گم شد و دستم را همانجا ميان مشتش نگه داشت و رها نکرد. يک چيزي را انگار توي دلم از هم باز کردند، ته گلويم خشک شد و فکر کردم الان است که گروپگروپ قلبم را از زير اين روپوش سفيد و مقنعه سياه ببيند. نه اينکه مريض مرضدار تا حالا نداشته باشم، اما مرض همهشان در حرفها و رفت و آمدهاي بيخودي و سوالهاي الکي و نگاههاي خيرهشان خلاصه ميشد و باز هم اين نبود که تا به حال توي تاکسي و خيابان و فروشگاه با آدم مزخرفي که سعي کند تماس فيزيکي عمدي برقرار کند، برخورد نداشته باشم، اما هيچ اتفاق نيفتاده بود اين روپوش سفيد تنم باشد و اينجور در حصار ناامني گير بيفتم. هيچ نميدانستم چه کنم، داد و هوار راه بيندازم که: «آي بياييد! اين مريضه دست منو گرفته، ول نميکنه!» خداييش جيغ زدن خانم دکتر توي اتاق معاينه کنار يک مرد جوان خيلي ضايع بود! تازه اصلا معلوم نبود با شلوغي آن ساعت کلينيک چهقدر بايد فريادم جاندار باشد که بشنوند. جيغزدن بيفايده استآنچه از همه بيشتر نگرانم ميکرد، اين بود که مردک احمق حرکت بعديش چه خواهد بود. تمام اين فکرها به ثانيهاي از ذهنم گذشت. جيغزدن بيفايده بود. هر چه خونسردي و قاطعيت در خودم سراغ داشتم، توي حرف زدن و قيافهام جمع کردم و گفتم: «آقا دستمو ول کن.» هيچ به رويش نياورد و در عوض سرش را بلند کرد و خواست نيمخيز شود. يک لبخند موذي توي صورتش و يک برق نگرانکننده توي چشمهايش ديدم. با صداي بلندي که ميلرزيد، گفتم: «فقط کافيه بلند بشي و دستمو ول نکني تا به جرم مزاحمت براي پزشک کلينيک چنان دردسري برات درست ميکنم که روزي صد بار کس و کارت بيان اينجا و التماس کنن که از شکايتم صرفنظر کنم!» اتفاقي افتاده خانم دکتر؟نميدانم آن لحظه چي توي صدايم بود که دست مردک عوضي شل شد و من مثل خرگوشي که از تير صياد فرار کند، سريع دستم را بيرون کشيدم و از اتاق بيرون زدم. ـ «خانوم دکتر چهقدر pale شدي، ميخواي فشارتو بگيرم؟» مشاهده مطلب ارسال شده بعد
اين مريضه دست منو گرفته، ول نميکنه! - دکتر هلال همداني هشدارهاي پليسي به خانم دکترهاي جوانجواب آزمايشش را آورده بود. ويدال منفي، کشت مدفوع منفي و احتمال سالمونلوز هم منتفي بود... گفت: «خانوم دکتر، ولي من هنوز دلدرد دارم، البته تهوعم خيلي خيلي بهتر از قبل شده، ولي کماشتها هم هستم.» ياد دو روز قبلش افتادم که اسهال و تهوع، چنان بلايي به سرش آورده بود که هيکل به آن گندگي را مچاله کرده بود و حتي نميتوانست روي صندلي کلينيک آرام بنشيند. نکنه خبر ديگهاي باشهبرايش توضيح دادم که: «ببينيد آقا، تا وقتي دستگاه گوارش و جهاز هاضمه شما به حالت طبيعي برگرده، 4 تا 5 روزي طول ميکشه و اين درد هم کمکم برطرف ميشه.» بعد دوباره به فکر افتادم که يک معاينه از شکمش بکنم، نکند غير از گاستروانتريت خبر ديگري هم آن تو باشد. دراز کشيد و گفتم پيراهنش را بالا بزند، زانوهايش را تا کند و محل درد را نشانم بدهد. کف دستم را روي قسمت فوقاني شکم، همان جا که ميگفت پيچ ميزند، گذاشتم و فشار دادم و يک دفعه ديدم که دستش را روي دستم گذاشت، فکر کردم جاي ديگرش درد ميکند و ميخواهد دستم را به محل اصلي درد هدايت کند، ولي اينطور نبود... حصار ناامنيپنجهام توي کف بزرگش گم شد و دستم را همانجا ميان مشتش نگه داشت و رها نکرد. يک چيزي را انگار توي دلم از هم باز کردند، ته گلويم خشک شد و فکر کردم الان است که گروپگروپ قلبم را از زير اين روپوش سفيد و مقنعه سياه ببيند. نه اينکه مريض مرضدار تا حالا نداشته باشم، اما مرض همهشان در حرفها و رفت و آمدهاي بيخودي و سوالهاي الکي و نگاههاي خيرهشان خلاصه ميشد و باز هم اين نبود که تا به حال توي تاکسي و خيابان و فروشگاه با آدم مزخرفي که سعي کند تماس فيزيکي عمدي برقرار کند، برخورد نداشته باشم، اما هيچ اتفاق نيفتاده بود اين روپوش سفيد تنم باشد و اينجور در حصار ناامني گير بيفتم. هيچ نميدانستم چه کنم، داد و هوار راه بيندازم که: «آي بياييد! اين مريضه دست منو گرفته، ول نميکنه!» خداييش جيغ زدن خانم دکتر توي اتاق معاينه کنار يک مرد جوان خيلي ضايع بود! تازه اصلا معلوم نبود با شلوغي آن ساعت کلينيک چهقدر بايد فريادم جاندار باشد که بشنوند. جيغزدن بيفايده استآنچه از همه بيشتر نگرانم ميکرد، اين بود که مردک احمق حرکت بعديش چه خواهد بود. تمام اين فکرها به ثانيهاي از ذهنم گذشت. جيغزدن بيفايده بود. هر چه خونسردي و قاطعيت در خودم سراغ داشتم، توي حرف زدن و قيافهام جمع کردم و گفتم: «آقا دستمو ول کن.» هيچ به رويش نياورد و در عوض سرش را بلند کرد و خواست نيمخيز شود. يک لبخند موذي توي صورتش و يک برق نگرانکننده توي چشمهايش ديدم. با صداي بلندي که ميلرزيد، گفتم: «فقط کافيه بلند بشي و دستمو ول نکني تا به جرم مزاحمت براي پزشک کلينيک چنان دردسري برات درست ميکنم که روزي صد بار کس و کارت بيان اينجا و التماس کنن که از شکايتم صرفنظر کنم!» اتفاقي افتاده خانم دکتر؟نميدانم آن لحظه چي توي صدايم بود که دست مردک عوضي شل شد و من مثل خرگوشي که از تير صياد فرار کند، سريع دستم را بيرون کشيدم و از اتاق بيرون زدم. ـ «خانوم دکتر چهقدر pale شدي، ميخواي فشارتو بگيرم؟» مشاهده مطلب ارسال شده بعد
گفت: «خانوم دکتر، ولي من هنوز دلدرد دارم، البته تهوعم خيلي خيلي بهتر از قبل شده، ولي کماشتها هم هستم.»
ياد دو روز قبلش افتادم که اسهال و تهوع، چنان بلايي به سرش آورده بود که هيکل به آن گندگي را مچاله کرده بود و حتي نميتوانست روي صندلي کلينيک آرام بنشيند.
نکنه خبر ديگهاي باشه
برايش توضيح دادم که: «ببينيد آقا، تا وقتي دستگاه گوارش و جهاز هاضمه شما به حالت طبيعي برگرده، 4 تا 5 روزي طول ميکشه و اين درد هم کمکم برطرف ميشه.» بعد دوباره به فکر افتادم که يک معاينه از شکمش بکنم، نکند غير از گاستروانتريت خبر ديگري هم آن تو باشد.
دراز کشيد و گفتم پيراهنش را بالا بزند، زانوهايش را تا کند و محل درد را نشانم بدهد. کف دستم را روي قسمت فوقاني شکم، همان جا که ميگفت پيچ ميزند، گذاشتم و فشار دادم و يک دفعه ديدم که دستش را روي دستم گذاشت، فکر کردم جاي ديگرش درد ميکند و ميخواهد دستم را به محل اصلي درد هدايت کند، ولي اينطور نبود...
حصار ناامني
پنجهام توي کف بزرگش گم شد و دستم را همانجا ميان مشتش نگه داشت و رها نکرد. يک چيزي را انگار توي دلم از هم باز کردند، ته گلويم خشک شد و فکر کردم الان است که گروپگروپ قلبم را از زير اين روپوش سفيد و مقنعه سياه ببيند. نه اينکه مريض مرضدار تا حالا نداشته باشم، اما مرض همهشان در حرفها و رفت و آمدهاي بيخودي و سوالهاي الکي و نگاههاي خيرهشان خلاصه ميشد و باز هم اين نبود که تا به حال توي تاکسي و خيابان و فروشگاه با آدم مزخرفي که سعي کند تماس فيزيکي عمدي برقرار کند، برخورد نداشته باشم، اما هيچ اتفاق نيفتاده بود اين روپوش سفيد تنم باشد و اينجور در حصار ناامني گير بيفتم.
هيچ نميدانستم چه کنم، داد و هوار راه بيندازم که: «آي بياييد! اين مريضه دست منو گرفته، ول نميکنه!» خداييش جيغ زدن خانم دکتر توي اتاق معاينه کنار يک مرد جوان خيلي ضايع بود! تازه اصلا معلوم نبود با شلوغي آن ساعت کلينيک چهقدر بايد فريادم جاندار باشد که بشنوند.
جيغزدن بيفايده است
آنچه از همه بيشتر نگرانم ميکرد، اين بود که مردک احمق حرکت بعديش چه خواهد بود. تمام اين فکرها به ثانيهاي از ذهنم گذشت. جيغزدن بيفايده بود. هر چه خونسردي و قاطعيت در خودم سراغ داشتم، توي حرف زدن و قيافهام جمع کردم و گفتم: «آقا دستمو ول کن.» هيچ به رويش نياورد و در عوض سرش را بلند کرد و خواست نيمخيز شود.
يک لبخند موذي توي صورتش و يک برق نگرانکننده توي چشمهايش ديدم. با صداي بلندي که ميلرزيد، گفتم: «فقط کافيه بلند بشي و دستمو ول نکني تا به جرم مزاحمت براي پزشک کلينيک چنان دردسري برات درست ميکنم که روزي صد بار کس و کارت بيان اينجا و التماس کنن که از شکايتم صرفنظر کنم!»
اتفاقي افتاده خانم دکتر؟
نميدانم آن لحظه چي توي صدايم بود که دست مردک عوضي شل شد و من مثل خرگوشي که از تير صياد فرار کند، سريع دستم را بيرون کشيدم و از اتاق بيرون زدم.
ـ «خانوم دکتر چهقدر pale شدي، ميخواي فشارتو بگيرم؟» مشاهده مطلب ارسال شده بعد
مشاهده مطلب ارسال شده بعد
بیشتر بخوانید...
امتياز شما به تحلیل اين مطلب