نمایش جزئیات مطلب / زمان مخابره مطلب :19/12/1387 15:2:0 تعداد بازديد كنندگان مطلب:511 تنها کار کردن با مردماني از جنس ديگر و زبان ديگر - دکتر حميدهکريميمن نمکگير خانه بهداشت شدمزندگي توي عصر ايميل و نامههاي برقي و پيامکهاي کوتاه بيروح، مفت هم نميارزد. من دلم هواي نامه نوشتنهاي طولاني دارد. هواي بوي کاغذ و جوهر خودکار و دستخطهاي دوست داشتني دخترانه و زنگ در و صداي موتور پستچي... زندگي توي شهر کوچک و بيروح و خسته و شلوغ، مفت هم نميارزد، وقتي دلت آنجا نباشد؛ زندگي مفت هم نميارزد. وقتي در «لحظه» زندگي نکني و مدام چشمت به ساعتت باشد؛ زندگي مفت هم نميارزد. وقتي تمام دلت گرفته باشد؛ زندگي توي دنياي آهن و دود و ماشين و کامپيوترهاي کوچک جيبي و موبايلهاي بيآنتن و ساعتهاي دقيق، شادي آفرين نيست. کاش چيزي به اسم ساعت نبود. کاش دلم به اندازه تمام کره زمين جا داشت. کاش هيچ دلي تنگ نميشد. خوب ميدانم، اين دلتنگي از جنس آن دلتنگي کودکانه نيست. از جنس دلتنگيها و گريههاي بعد از غلط داشتن در امتحانهاي رياضي و املا نيست. اين دلتنگي از جنس دلتنگيهاي بيدليل است. از جنس دلتنگي از فاصلههاي دور است. از جنس دلتنگي براي آينده است. دلم گرفته و خوب ميدانم، نه با پيامکي! نه با ايميلي، نه با خواندن و شنيدن و رفتني، با هيچ کدام باز نميشود. دلم آرامش ميخواهد. دلم شادي غير منتظره کوچک ميخواهد. دلم بيفکري و ديوانگي و شادماني ميخواهد، اما باز هم نميدانم چرا، با همه اينها باز هم دلم، دلتنگ ميماند.عادت غريبي است؛ عادت به دلتنگي. سوم ارديبهشت 84چهار سال پيش همين تاريخ، اولين روز شروع به کارم به عنوان يک پزشکِ طرحيِ تازه کار، در روستاي س بود. با پدرم و آقاي دال، آمده بودم و آنها بعد از تحويل وسايلم رفتند. دو روز پيش خانم دکتر س.س در شهر آ. ماندم. روز اول ورودم به روستاي محل خدمتم... روز سختي بود... آن خانه خالي کثيف و آن دستشويي کثيفتر و آن يخچالي که مواد غذايي پزشک قبلي از 9 ماه قبل داخلش مانده بود و کپک زده بود... و آن گريههاي من و هيچ کسي که نبود تا بهم کمک کند... روز وحشتناکي بود. درمانگاه و خانهاي که تازه تعمير شده بود و پر از تکههاي گچ و سنگ بود. خانه پزشکي که آن سر درمانگاه بود. با پنجرههايي بدون پرده و بدون حفاظ،... موبايلي که به هيچ وجه خط نميداد......همه چيز انگار در هالهاي از تنهايي و سکوت فرو رفته بود....نميدانم چرا با وجود اين پيش درآمد، بعدها دلم نميخواست از آنجا بروم؟ مانده بودم بين دو راهي... نميتوانستم به خانه مان هم زنگ بزنم و شکايت کنم. راهي بود که خودم با پافشاري انتخابش کرده بودم... نميتوانستم يک روزه جا بزنم. پس، ماندم. شلنگ آبي که خانم س. آورد تا با آن ذرات گچ را از آشپزخانه بشويم. غذايي که خانم ر. به عنوان ناهار برايم داخل ماهيتابه آورد، همه از محبتشان بود... اما من آن روز واقعا تنها بودم و چه قدر دلم ميخواست کسي بيشتر بهم کمک کند. آن محيط درمانگاه با آن گوشي تلفن سياه رنگ با سيم طولانياي که هر چه ميکشيدي تمامي نداشت... و من حتي تا داروخانه بردمش و با آن تلفن زدم... و آن تختهها و چوبهايي که بعد از تعميرات درمانگاه گوشه حياط تلنبار شده بود و آن آدمهاي غريبهاي که حتي زبانشان را هم نميفهميدم... چه قدر حس غربت داشتم و بيشتر از آن چقدر نميدانستم! که بايد چه کار کنم؟ حالا مثلا من پزشک درمانگاهم؟ بايد چه کار کنم؟ و کمکم و کمکم همه چيز جا افتاد. خانه جارو شد. آشپزخانه را تي کشيدم... شستم...دستشويي و حمام با جوهر نمک شسته شد... گاز رو از بيمارستان برايم آوردند... (اجاق گاز اختصاصي دکتر ع رو!)... گاز پيکنيک آقاي م. پس داده شد بهش... خط تلفن براي خودم کشيدم... خانم س. گوشي تلفن قرمز صاايرانشان را بهم قرض داد... همه چيز حل شد... خانم ر. پتو داد و بالش... و آقاي س. برايم کاغذ کادو خريد و شيشه پنجره اتاقم را که من و خانم ر. کج و ماوج با پوستر سل و واکسن و تغذيه کودکان چسبانده بوديم، کاملا پوشاند و کلي از آقاي م. بد گفت و رابط تلويزيون به ويسيدي خريد و نادر ب. آمد و پرده کرکرهايهاي اتاق را نصب کرد و بعد رفت و دوباره برگشت و برايم پفک و آدامس خريد! و تنهايي من تو اون اتاق با تلويزيوني پر ميشد که فقط شبکه 3 رو ميگرفت و شبکه استاني رو... و يک دستگاه وي سي دي که صداي همايون شجريان را پخش ميکرد.انگار بزرگ شدن با: ديدن، رفتن، ماندن، کار کردن، همراه است. ديدن تجربههاي تازه، رفتن به جاهاي تازه، ماندن در جاهايي که تا به حال نبودهاي، تنهاي تنهاي تنها... کار کردن با مردماني از جنس ديگر، با زباني ديگر، از نوعي ديگر. حالا بعد از چند سال، جزء معدود دفعاتي است که با مرور خاطرات گذشته احساسي عالي بهم دست ميدهد. دلتنگم. دلتنگ تمام روزهاي درمانگاه روستايي س... دلتنگ تمام مريضهاي پيري که بعد از تمام شدن ويزيت، موقع خداحافظي دست داخل جيبشان ميکردند و دو تا گردو برايت روي ميز ميگذاشتند...دلتنگ تمام دستمالهايي که پيرمردها و پيرزنها داشتند و داخلش برايم انجير خشک و کشمش ميگذاشتند... دلتنگ رخساره...حکمعلي... رضا کوچولو... حاج باقر...ش. ج... مرواريد... ميم. لام... حافظه انسان حکم موزهاي را دارد که تعداد انگشت شمار اشخاصي مانند مجسمههاي سنگي در آن جا تا آخر عمر پابرجا و استوار به جا ميمانند، در صورتي که هزاران نفر ديگر مانند تماشاچي بيکار و بينام و نشان ميآيند و ميروند و اثري از آنها باقي نميماند. خاطرهاي دور يادم ميآيد پسربچه چهارسالهاي آمد که پيشانيش بخيه ميخواست. تا خانمها از جلسه بيايند مدت زيادي مانده بود و مادرش نگران بود و هي ميگفت چه کسي قرار است بخيه پسرم را بزند؟ منهم که سرم براي زدن بخيه درد ميکند گفتم خودم ميزنم... اسمش سروش بود. لاغر بود و معلوم بود شيطان و وروجک است... غرغر زياد کرد... و من با نايلون ?-? بخيههايش را زدم و هي به پيشاني پسر سرايدارمان در سانز فکر ميکردم که با تنها نخ موجود (سيلک ?-?) زده بودم و چه قدر بد و سفت بود! بگذريم... سه روز بعد ديدم با مادرش آمده تا زخمش را ببينم؛ وارد مطب که شد گفتم سلام! مادرش گفت چرا سلام نکردي به خانوم دکتر؟ بگو سلام! که ناگهان ديدم بيمقدمه شروع کرد به رقصيدن! و چه رقص موزون و زيبايي! يکطرفه! خودش را کج ميکرد و يک دستش را بالا ميبرد... گفتم چيه؟ خوشحالي؟ مادرش گفت: «ميگه حالم خوب شده...» خوشحالم؛ ميرقصم... مشاهده مطلب ارسال شده بعد
تنها کار کردن با مردماني از جنس ديگر و زبان ديگر - دکتر حميدهکريميمن نمکگير خانه بهداشت شدمزندگي توي عصر ايميل و نامههاي برقي و پيامکهاي کوتاه بيروح، مفت هم نميارزد. من دلم هواي نامه نوشتنهاي طولاني دارد. هواي بوي کاغذ و جوهر خودکار و دستخطهاي دوست داشتني دخترانه و زنگ در و صداي موتور پستچي... زندگي توي شهر کوچک و بيروح و خسته و شلوغ، مفت هم نميارزد، وقتي دلت آنجا نباشد؛ زندگي مفت هم نميارزد. وقتي در «لحظه» زندگي نکني و مدام چشمت به ساعتت باشد؛ زندگي مفت هم نميارزد. وقتي تمام دلت گرفته باشد؛ زندگي توي دنياي آهن و دود و ماشين و کامپيوترهاي کوچک جيبي و موبايلهاي بيآنتن و ساعتهاي دقيق، شادي آفرين نيست. کاش چيزي به اسم ساعت نبود. کاش دلم به اندازه تمام کره زمين جا داشت. کاش هيچ دلي تنگ نميشد. خوب ميدانم، اين دلتنگي از جنس آن دلتنگي کودکانه نيست. از جنس دلتنگيها و گريههاي بعد از غلط داشتن در امتحانهاي رياضي و املا نيست. اين دلتنگي از جنس دلتنگيهاي بيدليل است. از جنس دلتنگي از فاصلههاي دور است. از جنس دلتنگي براي آينده است. دلم گرفته و خوب ميدانم، نه با پيامکي! نه با ايميلي، نه با خواندن و شنيدن و رفتني، با هيچ کدام باز نميشود. دلم آرامش ميخواهد. دلم شادي غير منتظره کوچک ميخواهد. دلم بيفکري و ديوانگي و شادماني ميخواهد، اما باز هم نميدانم چرا، با همه اينها باز هم دلم، دلتنگ ميماند.عادت غريبي است؛ عادت به دلتنگي. سوم ارديبهشت 84چهار سال پيش همين تاريخ، اولين روز شروع به کارم به عنوان يک پزشکِ طرحيِ تازه کار، در روستاي س بود. با پدرم و آقاي دال، آمده بودم و آنها بعد از تحويل وسايلم رفتند. دو روز پيش خانم دکتر س.س در شهر آ. ماندم. روز اول ورودم به روستاي محل خدمتم... روز سختي بود... آن خانه خالي کثيف و آن دستشويي کثيفتر و آن يخچالي که مواد غذايي پزشک قبلي از 9 ماه قبل داخلش مانده بود و کپک زده بود... و آن گريههاي من و هيچ کسي که نبود تا بهم کمک کند... روز وحشتناکي بود. درمانگاه و خانهاي که تازه تعمير شده بود و پر از تکههاي گچ و سنگ بود. خانه پزشکي که آن سر درمانگاه بود. با پنجرههايي بدون پرده و بدون حفاظ،... موبايلي که به هيچ وجه خط نميداد......همه چيز انگار در هالهاي از تنهايي و سکوت فرو رفته بود....نميدانم چرا با وجود اين پيش درآمد، بعدها دلم نميخواست از آنجا بروم؟ مانده بودم بين دو راهي... نميتوانستم به خانه مان هم زنگ بزنم و شکايت کنم. راهي بود که خودم با پافشاري انتخابش کرده بودم... نميتوانستم يک روزه جا بزنم. پس، ماندم. شلنگ آبي که خانم س. آورد تا با آن ذرات گچ را از آشپزخانه بشويم. غذايي که خانم ر. به عنوان ناهار برايم داخل ماهيتابه آورد، همه از محبتشان بود... اما من آن روز واقعا تنها بودم و چه قدر دلم ميخواست کسي بيشتر بهم کمک کند. آن محيط درمانگاه با آن گوشي تلفن سياه رنگ با سيم طولانياي که هر چه ميکشيدي تمامي نداشت... و من حتي تا داروخانه بردمش و با آن تلفن زدم... و آن تختهها و چوبهايي که بعد از تعميرات درمانگاه گوشه حياط تلنبار شده بود و آن آدمهاي غريبهاي که حتي زبانشان را هم نميفهميدم... چه قدر حس غربت داشتم و بيشتر از آن چقدر نميدانستم! که بايد چه کار کنم؟ حالا مثلا من پزشک درمانگاهم؟ بايد چه کار کنم؟ و کمکم و کمکم همه چيز جا افتاد. خانه جارو شد. آشپزخانه را تي کشيدم... شستم...دستشويي و حمام با جوهر نمک شسته شد... گاز رو از بيمارستان برايم آوردند... (اجاق گاز اختصاصي دکتر ع رو!)... گاز پيکنيک آقاي م. پس داده شد بهش... خط تلفن براي خودم کشيدم... خانم س. گوشي تلفن قرمز صاايرانشان را بهم قرض داد... همه چيز حل شد... خانم ر. پتو داد و بالش... و آقاي س. برايم کاغذ کادو خريد و شيشه پنجره اتاقم را که من و خانم ر. کج و ماوج با پوستر سل و واکسن و تغذيه کودکان چسبانده بوديم، کاملا پوشاند و کلي از آقاي م. بد گفت و رابط تلويزيون به ويسيدي خريد و نادر ب. آمد و پرده کرکرهايهاي اتاق را نصب کرد و بعد رفت و دوباره برگشت و برايم پفک و آدامس خريد! و تنهايي من تو اون اتاق با تلويزيوني پر ميشد که فقط شبکه 3 رو ميگرفت و شبکه استاني رو... و يک دستگاه وي سي دي که صداي همايون شجريان را پخش ميکرد.انگار بزرگ شدن با: ديدن، رفتن، ماندن، کار کردن، همراه است. ديدن تجربههاي تازه، رفتن به جاهاي تازه، ماندن در جاهايي که تا به حال نبودهاي، تنهاي تنهاي تنها... کار کردن با مردماني از جنس ديگر، با زباني ديگر، از نوعي ديگر. حالا بعد از چند سال، جزء معدود دفعاتي است که با مرور خاطرات گذشته احساسي عالي بهم دست ميدهد. دلتنگم. دلتنگ تمام روزهاي درمانگاه روستايي س... دلتنگ تمام مريضهاي پيري که بعد از تمام شدن ويزيت، موقع خداحافظي دست داخل جيبشان ميکردند و دو تا گردو برايت روي ميز ميگذاشتند...دلتنگ تمام دستمالهايي که پيرمردها و پيرزنها داشتند و داخلش برايم انجير خشک و کشمش ميگذاشتند... دلتنگ رخساره...حکمعلي... رضا کوچولو... حاج باقر...ش. ج... مرواريد... ميم. لام... حافظه انسان حکم موزهاي را دارد که تعداد انگشت شمار اشخاصي مانند مجسمههاي سنگي در آن جا تا آخر عمر پابرجا و استوار به جا ميمانند، در صورتي که هزاران نفر ديگر مانند تماشاچي بيکار و بينام و نشان ميآيند و ميروند و اثري از آنها باقي نميماند. خاطرهاي دور يادم ميآيد پسربچه چهارسالهاي آمد که پيشانيش بخيه ميخواست. تا خانمها از جلسه بيايند مدت زيادي مانده بود و مادرش نگران بود و هي ميگفت چه کسي قرار است بخيه پسرم را بزند؟ منهم که سرم براي زدن بخيه درد ميکند گفتم خودم ميزنم... اسمش سروش بود. لاغر بود و معلوم بود شيطان و وروجک است... غرغر زياد کرد... و من با نايلون ?-? بخيههايش را زدم و هي به پيشاني پسر سرايدارمان در سانز فکر ميکردم که با تنها نخ موجود (سيلک ?-?) زده بودم و چه قدر بد و سفت بود! بگذريم... سه روز بعد ديدم با مادرش آمده تا زخمش را ببينم؛ وارد مطب که شد گفتم سلام! مادرش گفت چرا سلام نکردي به خانوم دکتر؟ بگو سلام! که ناگهان ديدم بيمقدمه شروع کرد به رقصيدن! و چه رقص موزون و زيبايي! يکطرفه! خودش را کج ميکرد و يک دستش را بالا ميبرد... گفتم چيه؟ خوشحالي؟ مادرش گفت: «ميگه حالم خوب شده...» خوشحالم؛ ميرقصم... مشاهده مطلب ارسال شده بعد
زندگي توي شهر کوچک و بيروح و خسته و شلوغ، مفت هم نميارزد، وقتي دلت آنجا نباشد؛ زندگي مفت هم نميارزد. وقتي در «لحظه» زندگي نکني و مدام چشمت به ساعتت باشد؛ زندگي مفت هم نميارزد. وقتي تمام دلت گرفته باشد؛ زندگي توي دنياي آهن و دود و ماشين و کامپيوترهاي کوچک جيبي و موبايلهاي بيآنتن و ساعتهاي دقيق، شادي آفرين نيست. کاش چيزي به اسم ساعت نبود.
کاش دلم به اندازه تمام کره زمين جا داشت. کاش هيچ دلي تنگ نميشد. خوب ميدانم، اين دلتنگي از جنس آن دلتنگي کودکانه نيست. از جنس دلتنگيها و گريههاي بعد از غلط داشتن در امتحانهاي رياضي و املا نيست.
اين دلتنگي از جنس دلتنگيهاي بيدليل است. از جنس دلتنگي از فاصلههاي دور است. از جنس دلتنگي براي آينده است. دلم گرفته و خوب ميدانم، نه با پيامکي! نه با ايميلي، نه با خواندن و شنيدن و رفتني، با هيچ کدام باز نميشود.
دلم آرامش ميخواهد. دلم شادي غير منتظره کوچک ميخواهد. دلم بيفکري و ديوانگي و شادماني ميخواهد، اما باز هم نميدانم چرا، با همه اينها باز هم دلم، دلتنگ ميماند.
عادت غريبي است؛ عادت به دلتنگي.
سوم ارديبهشت 84
چهار سال پيش همين تاريخ، اولين روز شروع به کارم به عنوان يک پزشکِ طرحيِ تازه کار، در روستاي س بود. با پدرم و آقاي دال، آمده بودم و آنها بعد از تحويل وسايلم رفتند. دو روز پيش خانم دکتر س.س در شهر آ. ماندم.
روز اول ورودم به روستاي محل خدمتم... روز سختي بود... آن خانه خالي کثيف و آن دستشويي کثيفتر و آن يخچالي که مواد غذايي پزشک قبلي از 9 ماه قبل داخلش مانده بود و کپک زده بود... و آن گريههاي من و هيچ کسي که نبود تا بهم کمک کند... روز وحشتناکي بود. درمانگاه و خانهاي که تازه تعمير شده بود و پر از تکههاي گچ و سنگ بود. خانه پزشکي که آن سر درمانگاه بود. با پنجرههايي بدون پرده و بدون حفاظ،... موبايلي که به هيچ وجه خط نميداد......همه چيز انگار در هالهاي از تنهايي و سکوت فرو رفته بود....نميدانم چرا با وجود اين پيش درآمد، بعدها دلم نميخواست از آنجا بروم؟
مانده بودم بين دو راهي... نميتوانستم به خانه مان هم زنگ بزنم و شکايت کنم. راهي بود که خودم با پافشاري انتخابش کرده بودم... نميتوانستم يک روزه جا بزنم.
پس، ماندم.
شلنگ آبي که خانم س. آورد تا با آن ذرات گچ را از آشپزخانه بشويم. غذايي که خانم ر. به عنوان ناهار برايم داخل ماهيتابه آورد، همه از محبتشان بود... اما من آن روز واقعا تنها بودم و چه قدر دلم ميخواست کسي بيشتر بهم کمک کند. آن محيط درمانگاه با آن گوشي تلفن سياه رنگ با سيم طولانياي که هر چه ميکشيدي تمامي نداشت... و من حتي تا داروخانه بردمش و با آن تلفن زدم... و آن تختهها و چوبهايي که بعد از تعميرات درمانگاه گوشه حياط تلنبار شده بود و آن آدمهاي غريبهاي که حتي زبانشان را هم نميفهميدم... چه قدر حس غربت داشتم و بيشتر از آن چقدر نميدانستم! که بايد چه کار کنم؟ حالا مثلا من پزشک درمانگاهم؟ بايد چه کار کنم؟
و کمکم و کمکم همه چيز جا افتاد. خانه جارو شد. آشپزخانه را تي کشيدم... شستم...دستشويي و حمام با جوهر نمک شسته شد... گاز رو از بيمارستان برايم آوردند... (اجاق گاز اختصاصي دکتر ع رو!)... گاز پيکنيک آقاي م. پس داده شد بهش... خط تلفن براي خودم کشيدم... خانم س. گوشي تلفن قرمز صاايرانشان را بهم قرض داد... همه چيز حل شد... خانم ر. پتو داد و بالش... و آقاي س. برايم کاغذ کادو خريد و شيشه پنجره اتاقم را که من و خانم ر. کج و ماوج با پوستر سل و واکسن و تغذيه کودکان چسبانده بوديم، کاملا پوشاند و کلي از آقاي م. بد گفت و رابط تلويزيون به ويسيدي خريد و نادر ب. آمد و پرده کرکرهايهاي اتاق را نصب کرد و بعد رفت و دوباره برگشت و برايم پفک و آدامس خريد!
و تنهايي من تو اون اتاق با تلويزيوني پر ميشد که فقط شبکه 3 رو ميگرفت و شبکه استاني رو... و يک دستگاه وي سي دي که صداي همايون شجريان را پخش ميکرد.
انگار بزرگ شدن با: ديدن، رفتن، ماندن، کار کردن، همراه است. ديدن تجربههاي تازه، رفتن به جاهاي تازه، ماندن در جاهايي که تا به حال نبودهاي، تنهاي تنهاي تنها... کار کردن با مردماني از جنس ديگر، با زباني ديگر، از نوعي ديگر.
حالا بعد از چند سال، جزء معدود دفعاتي است که با مرور خاطرات گذشته احساسي عالي بهم دست ميدهد.
دلتنگم. دلتنگ تمام روزهاي درمانگاه روستايي س... دلتنگ تمام مريضهاي پيري که بعد از تمام شدن ويزيت، موقع خداحافظي دست داخل جيبشان ميکردند و دو تا گردو برايت روي ميز ميگذاشتند...دلتنگ تمام دستمالهايي که پيرمردها و پيرزنها داشتند و داخلش برايم انجير خشک و کشمش ميگذاشتند... دلتنگ رخساره...حکمعلي... رضا کوچولو... حاج باقر...ش. ج... مرواريد... ميم. لام...
حافظه انسان حکم موزهاي را دارد که تعداد انگشت شمار اشخاصي مانند مجسمههاي سنگي در آن جا تا آخر عمر پابرجا و استوار به جا ميمانند، در صورتي که هزاران نفر ديگر مانند تماشاچي بيکار و بينام و نشان ميآيند و ميروند و اثري از آنها باقي نميماند.
خاطرهاي دور
يادم ميآيد پسربچه چهارسالهاي آمد که پيشانيش بخيه ميخواست. تا خانمها از جلسه بيايند مدت زيادي مانده بود و مادرش نگران بود و هي ميگفت چه کسي قرار است بخيه پسرم را بزند؟ منهم که سرم براي زدن بخيه درد ميکند گفتم خودم ميزنم... اسمش سروش بود. لاغر بود و معلوم بود شيطان و وروجک است... غرغر زياد کرد... و من با نايلون ?-? بخيههايش را زدم و هي به پيشاني پسر سرايدارمان در سانز فکر ميکردم که با تنها نخ موجود (سيلک ?-?) زده بودم و چه قدر بد و سفت بود!
بگذريم... سه روز بعد ديدم با مادرش آمده تا زخمش را ببينم؛ وارد مطب که شد گفتم سلام! مادرش گفت چرا سلام نکردي به خانوم دکتر؟ بگو سلام! که ناگهان ديدم بيمقدمه شروع کرد به رقصيدن! و چه رقص موزون و زيبايي! يکطرفه! خودش را کج ميکرد و يک دستش را بالا ميبرد... گفتم چيه؟ خوشحالي؟ مادرش گفت: «ميگه حالم خوب شده...» خوشحالم؛ ميرقصم... مشاهده مطلب ارسال شده بعد
مشاهده مطلب ارسال شده بعد
بیشتر بخوانید...
امتياز شما به تحلیل اين مطلب