سال 5 | شماره 217 | جمعه 11  شهريور  1389 | 16 صفحه

 

نمایش جزئیات مطلب / زمان مخابره مطلب :19/12/1387      14:25:0      تعداد بازديد كنندگان مطلب:669



تاريخچه ستون کاريمديکاتور سپيد در صفحه چهل‌تکه - دکتر ميثم جوادي
هوا را از من بگير، خنده‌ات را نه!


طبق معمول همه چيز از يک رفاقت ساده شروع مي‌شه. دوسال و نيم پيش...

- «چه عجب خبري از ما گرفتي؟»

- «کارت داشتم! مي‌خواستم بگم يادته نوشته‌هاي طنزي که داشتي؛ در ارتباط با پزشکي.»

- «خوب حتما باز يک جا پيدا کردي که مي‌شه چاپش کرد، ولي بگم اينها به درد چاپ نمي‌خوره.»

- «حالا تو برام ايميل کن بقيه‌اش رو خودم يک کاري مي‌کنم.»

- «يکسري رو که قبلا داشتي.»

- «اونها رو به اسم خودم چاپ کردم. گفتم از اين به بعد بقيه‌اش رو با اسم خودت چاپ کنيم.»

- «خوب چي گير من مياد؟»

- «معلومه که هيچي.»

- «با اين حساب به نظر تو عاقلانه است. من تو اين گرفتاري که خودم دارم همچين کاري بکنم؟»

- «عاقلانه که نيست، ولي منم براي همين به تو زنگ زدم. اين‌قدر هم فلسفه‌بافي نکن. من منتظرم.»

- «حالا باشه ببينم چي ميشه.»

و همين‌طور ببينم چي ميشه که شوخي شوخي دوسال و نيم شد و کاري که با رفاقت شروع شد برايم هرروز يک رفاقت تازه مي‌آورد...


- «کجايي بابا بي‌معرفت! از وقتي فارغ‌التحصيل شديم، نپرسيدي زنده‌ام؟ مرده‌ام؟»

- «راستش مجله‌تون هر هفته مي‌آمد بيمارستان. من هم مي‌ديدم اسمت هست، مي‌دونستم زنده‌اي ديگه نگرانت نبودم.»


- «اتفاقي افتاده؟»

- «نه! ببخشيد، ولي شما به طرز عجيبي شبيه يکي از همکلاسي‌هاي من هستيد.»

- «کي؟»

- «حتما نمي‌شناسيش. اسمش ميثم جوادي بود.»

- «همون که تو سپيد چرت و پرت مي‌نويسه؟»

- «بعله؟»

- «منظورم اينه حق با شماست، نمي‌شناسمش.»


- «تو که يک سال براي پايان‌نامه‌ات زحمت کشيدي، اگر تا دوماه ديگه بتوني مقاله‌اش رو آماده کني قول ميدم توي مجله چاپ بشه.»

- «يک مقاله اشکال نداره استاد، ولي تو رو خدا شماره‌ام رو بهشون ندين که تحمل هفته‌اي دوبار استرس رو ندارم!»


اين ديالوگ‌ها که چندين و چندبار و به صورت‌هاي متفاوت براي من اتفاق افتاد، بهترين يادگار اين دوسال بود. گاهي از تصور اينکه چهره عبوس و خسته‌اي با يک لبخند بهاري شده، خودم را خوشبخت‌ترين آدم روي زمين مي‌بينم. آن‌قدر که حس مي‌کنم با همه آدم‌هايي که اين يکي دو سال کاريمديکاتورهايم را مي‌خواندند رفاقتي ديرينه پيدا کرده‌ام، مخصوصا آنهايي که در آن ساختمان سپيد کار مي‌کنند و هنوز نمي‌دانند لهجه مشهدي دارم يا اصفهاني.

مشاهده مطلب ارسال شده بعد



 

بیشتر بخوانید...

  امکانات مطالب
نسخه PDF ◊
مشاهده نسخه چاپي ◊
دريافت فايل مطلب (Rtf Format) ◊
مشاهده نسخه XML ◊
ارسال اين مطلب به ديگران ◊
بازگشت ◊

  فهرست مطالب مرتبط

  نظر شما درباره اين مطلب
 
 

 




 

امتياز شما به تحلیل اين مطلب


نظرات دیگران در مورد این مطلب

صفحه اصلی
  • سرمقاله
  • پزشکي و جامعه
  • سياست سلامت
  • پشت پرده
  • يک هفته با رسانه ها
  • فناوري
  • داروخانه
  • چهل تکه
  • روزنه
  • پاويون
  • جهان پزشکي
  • جامعه
  • بازار نامه

  • آرشیو
  • جستجوی پيشرفته
  • عضویت در سایت
  • فهرست مطالب
  • ارسال خبر
  • لینک های مفید
  • تماس با ما
  • درباره ما
  • RSS


1387 © کليه حقوق مادی و معنوی اين سايت متعلق به موسسه فرهنگی ابن سينای بزرگ بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است | نگارش: نرم افزار تحريريه الکترونيک - نسخه5