نمایش جزئیات مطلب / زمان مخابره مطلب :14/2/1388 13:41:0 تعداد بازديد كنندگان مطلب:370 دندان کاغذي - دکتر سيامک شايانامينفردا، ديروز بوددر فاصله ويزيت دو بيمار روي مبل آبدارخانه مينشينيد تا چاي بخوريد. روزنامه روي ميز را بر ميداريد و ورق ميزنيد. در صفحه حوادث گزارش يک قتل غيرعمد توسط يک دندانپزشک نظرتان را جلب ميکند: «مرد 70 ساله با سابقه بيماري قلبي حين انجام درمان دندانپزشکي دچار تشنج و حمله قلبي شده و دندانپزشک ناتوان از انجام احياي قلبي نميتواند هيچ کاري براي زنده نگه داشتن او انجام دهد.» قاضي پرونده پس از بررسي شواهد اوليه، دستور بازداشت موقت دندانپزشک را به دليل قصور و اشتباه در درمان صادر کرده است...از تجسم ماجرا خندهتان ميگيرد. تا امروز گمان اينکه کسي ممکن است زير دست يک دندانپزشک بميرد، برايتان دشوار بود. بهياد ميآوريد سالهاست ميخواهيد در کلاس آموزش احياي قلبي شرکت کنيد و هر بار اين تصميم را به تعويق انداختهايد.منشي وارد ميشود و خبر ميدهد که آقاي گرمهاي را روي يونيت نشانده. او يکي از دوستان پدرتان و بيمار قديمي مطب شماست. حين خوش و بش به شما يادآوري ميکند که براي کشيدن همان دندانهايي آمده که چند سال پيش برايش ترميم کردهايد اما دوامي نداشته و حالا عزم کرده يک دستدندان را جايگزين آنها کند. بيحسي را دست ميگيريد و پاي دندانش تزريق ميکنيد. چند دقيقهاي ميگذرد اما بيحسي اثر نميکند. به چشمان قرمزش نگاه ميکنيد و در دلتان ميگوييد: «خوب کمتر بکش عزيز من.» يک بيحسي ديگر تزريق ميکنيد و تا بيحسي بگيرد به سراغ چايتان ميرويد که در آبدارخانه نيمخورده مانده. به اتاق که برميگرديد آقاي گرمهاي با دهان کف کرده روي يونيت پهن شده است و تمام قد، ميلرزد. شوکه ميشويد. پرستارتان را با فرياد صدا ميزنيد. سعي ميکنيد دستمالي درون دهانش فرو کنيد تا مبادا زبانش را گاز بگيرد، اما دچار شک ميشويد که شايد لازم است در اين وضعيت راه هوايي او را باز بگذاريد. به چشمان سبز او خيره ميشويد که حالا با وجود اين مردمکهاي گشاد چيزي از سبزي آن بهچشم نميآيد. پرستار خودش را به اتاق ميرساند، اما دقيقا نميدانيد چه چيزي بايد از او بخواهيد. با هيجان فرياد ميکشيد: «اورژانس، زنگ بزن اورژانس...» به سمت کمدهاي اتاق ميدويد و کشوها را باز و بسته ميکنيد. خدا خدا ميکنيد که چيزي در آنها بيابيد که بهکار بيمارتان بيايد. وحشت زدهايد. چشمانتان پر از اشک ميشود. ناخودآگاه فرياد ميکشيد و همه را به کمک ميطلبيد، اما در اتاق تنهاييد و کسي به کمکتان نميآيد. ناگهان در مغزتان جرقهاي روشن ميشود. حس ميکنيد اين حوادث برايتان آشناست، هرچند تا امروز چنين تجربهاي نداشتهايد، اما انگار در خواب تکتک اين صحنهها را ديدهايد. ياد روزنامه ميافتيد. ميدويد به سمت آبدارخانه و ميان صفحات روزنامه جست جو ميکنيد. ماجراي آن دندانپزشک نگونبخت در صفحه حوادث را دوباره مرور ميکنيد، عجيب اينکه تکتک نشانهها با شرايط شما همخوان است. تاريخ روزنامه را که نگاه ميکنيد از وحشت بر جا ميمانيد: «روزنامه به تاريخ فرداست!» مشاهده مطلب ارسال شده بعد
دندان کاغذي - دکتر سيامک شايانامينفردا، ديروز بوددر فاصله ويزيت دو بيمار روي مبل آبدارخانه مينشينيد تا چاي بخوريد. روزنامه روي ميز را بر ميداريد و ورق ميزنيد. در صفحه حوادث گزارش يک قتل غيرعمد توسط يک دندانپزشک نظرتان را جلب ميکند: «مرد 70 ساله با سابقه بيماري قلبي حين انجام درمان دندانپزشکي دچار تشنج و حمله قلبي شده و دندانپزشک ناتوان از انجام احياي قلبي نميتواند هيچ کاري براي زنده نگه داشتن او انجام دهد.» قاضي پرونده پس از بررسي شواهد اوليه، دستور بازداشت موقت دندانپزشک را به دليل قصور و اشتباه در درمان صادر کرده است...از تجسم ماجرا خندهتان ميگيرد. تا امروز گمان اينکه کسي ممکن است زير دست يک دندانپزشک بميرد، برايتان دشوار بود. بهياد ميآوريد سالهاست ميخواهيد در کلاس آموزش احياي قلبي شرکت کنيد و هر بار اين تصميم را به تعويق انداختهايد.منشي وارد ميشود و خبر ميدهد که آقاي گرمهاي را روي يونيت نشانده. او يکي از دوستان پدرتان و بيمار قديمي مطب شماست. حين خوش و بش به شما يادآوري ميکند که براي کشيدن همان دندانهايي آمده که چند سال پيش برايش ترميم کردهايد اما دوامي نداشته و حالا عزم کرده يک دستدندان را جايگزين آنها کند. بيحسي را دست ميگيريد و پاي دندانش تزريق ميکنيد. چند دقيقهاي ميگذرد اما بيحسي اثر نميکند. به چشمان قرمزش نگاه ميکنيد و در دلتان ميگوييد: «خوب کمتر بکش عزيز من.» يک بيحسي ديگر تزريق ميکنيد و تا بيحسي بگيرد به سراغ چايتان ميرويد که در آبدارخانه نيمخورده مانده. به اتاق که برميگرديد آقاي گرمهاي با دهان کف کرده روي يونيت پهن شده است و تمام قد، ميلرزد. شوکه ميشويد. پرستارتان را با فرياد صدا ميزنيد. سعي ميکنيد دستمالي درون دهانش فرو کنيد تا مبادا زبانش را گاز بگيرد، اما دچار شک ميشويد که شايد لازم است در اين وضعيت راه هوايي او را باز بگذاريد. به چشمان سبز او خيره ميشويد که حالا با وجود اين مردمکهاي گشاد چيزي از سبزي آن بهچشم نميآيد. پرستار خودش را به اتاق ميرساند، اما دقيقا نميدانيد چه چيزي بايد از او بخواهيد. با هيجان فرياد ميکشيد: «اورژانس، زنگ بزن اورژانس...» به سمت کمدهاي اتاق ميدويد و کشوها را باز و بسته ميکنيد. خدا خدا ميکنيد که چيزي در آنها بيابيد که بهکار بيمارتان بيايد. وحشت زدهايد. چشمانتان پر از اشک ميشود. ناخودآگاه فرياد ميکشيد و همه را به کمک ميطلبيد، اما در اتاق تنهاييد و کسي به کمکتان نميآيد. ناگهان در مغزتان جرقهاي روشن ميشود. حس ميکنيد اين حوادث برايتان آشناست، هرچند تا امروز چنين تجربهاي نداشتهايد، اما انگار در خواب تکتک اين صحنهها را ديدهايد. ياد روزنامه ميافتيد. ميدويد به سمت آبدارخانه و ميان صفحات روزنامه جست جو ميکنيد. ماجراي آن دندانپزشک نگونبخت در صفحه حوادث را دوباره مرور ميکنيد، عجيب اينکه تکتک نشانهها با شرايط شما همخوان است. تاريخ روزنامه را که نگاه ميکنيد از وحشت بر جا ميمانيد: «روزنامه به تاريخ فرداست!» مشاهده مطلب ارسال شده بعد
از تجسم ماجرا خندهتان ميگيرد. تا امروز گمان اينکه کسي ممکن است زير دست يک دندانپزشک بميرد، برايتان دشوار بود. بهياد ميآوريد سالهاست ميخواهيد در کلاس آموزش احياي قلبي شرکت کنيد و هر بار اين تصميم را به تعويق انداختهايد.
منشي وارد ميشود و خبر ميدهد که آقاي گرمهاي را روي يونيت نشانده. او يکي از دوستان پدرتان و بيمار قديمي مطب شماست. حين خوش و بش به شما يادآوري ميکند که براي کشيدن همان دندانهايي آمده که چند سال پيش برايش ترميم کردهايد اما دوامي نداشته و حالا عزم کرده يک دستدندان را جايگزين آنها کند. بيحسي را دست ميگيريد و پاي دندانش تزريق ميکنيد. چند دقيقهاي ميگذرد اما بيحسي اثر نميکند. به چشمان قرمزش نگاه ميکنيد و در دلتان ميگوييد: «خوب کمتر بکش عزيز من.» يک بيحسي ديگر تزريق ميکنيد و تا بيحسي بگيرد به سراغ چايتان ميرويد که در آبدارخانه نيمخورده مانده. به اتاق که برميگرديد آقاي گرمهاي با دهان کف کرده روي يونيت پهن شده است و تمام قد، ميلرزد. شوکه ميشويد. پرستارتان را با فرياد صدا ميزنيد. سعي ميکنيد دستمالي درون دهانش فرو کنيد تا مبادا زبانش را گاز بگيرد، اما دچار شک ميشويد که شايد لازم است در اين وضعيت راه هوايي او را باز بگذاريد. به چشمان سبز او خيره ميشويد که حالا با وجود اين مردمکهاي گشاد چيزي از سبزي آن بهچشم نميآيد. پرستار خودش را به اتاق ميرساند، اما دقيقا نميدانيد چه چيزي بايد از او بخواهيد. با هيجان فرياد ميکشيد: «اورژانس، زنگ بزن اورژانس...» به سمت کمدهاي اتاق ميدويد و کشوها را باز و بسته ميکنيد. خدا خدا ميکنيد که چيزي در آنها بيابيد که بهکار بيمارتان بيايد. وحشت زدهايد. چشمانتان پر از اشک ميشود. ناخودآگاه فرياد ميکشيد و همه را به کمک ميطلبيد، اما در اتاق تنهاييد و کسي به کمکتان نميآيد. ناگهان در مغزتان جرقهاي روشن ميشود. حس ميکنيد اين حوادث برايتان آشناست، هرچند تا امروز چنين تجربهاي نداشتهايد، اما انگار در خواب تکتک اين صحنهها را ديدهايد. ياد روزنامه ميافتيد. ميدويد به سمت آبدارخانه و ميان صفحات روزنامه جست جو ميکنيد. ماجراي آن دندانپزشک نگونبخت در صفحه حوادث را دوباره مرور ميکنيد، عجيب اينکه تکتک نشانهها با شرايط شما همخوان است. تاريخ روزنامه را که نگاه ميکنيد از وحشت بر جا ميمانيد: «روزنامه به تاريخ فرداست!» مشاهده مطلب ارسال شده بعد
مشاهده مطلب ارسال شده بعد
بیشتر بخوانید...
امتياز شما به تحلیل اين مطلب