نمایش جزئیات مطلب / زمان مخابره مطلب :26/2/1388 9:19:0 تعداد بازديد كنندگان مطلب:520 دندان کاغذي - دکتر سيامک شايانامينبريم خوشگذرونيروز قبل از کنگره: فردا کنگره دندانپزشکي داريم. اساماس زده بودند که ظرفيت تمام شد و ثبتنام حضوري نداريم، لذا تشريف نياوريد. گفتم زکي! مثلا ميخواهند برسانند که بله شدت استقبال به حدي بود که ديگر جا نداريم. ما که هر سال ميرفتيم و جا بود. نه اينکه ما هم مشتاق شرکت در کنگره هستيم. به خدا اگر زور تمديد پروانه نبود، چرا کسي بابت اين برنامهها پول ميداد. سپردم جعفر آقا ماشين را ببرد کارواش و کت و شلوارم را از خشکشويي بگيرد. به منشي هم گفتم برنامه مريضهاي صبح را کنسل کند و بگويد دکتر براي شرکت در کنگره علمي رفتهاند...روز اول کنگره: بعد از مدتها مجبور شدم هشت صبح بيدار شوم. به سرم زد حالا که صبح به اين زودي بيدار شدهام بچهها را بفرستم يک دست کلهپاچه بگيرند، اما يادم آمد بايد خودم را برسانم براي ثبتنام.وقتي به سالن همايشها رسيدم تا کيلومترها اطراف ساختمان جا نداشت. نميدانم اين همه آدم علاف کي خودشان را به اينجا رساندهاند. بالاخره ماشين را يک جايي چپاندم و دويدم سمت باجه ثبتنام. هر سال دريغ از پارسال، بلبشويي بود که نگو و نپرس. همه دور خودشان ميچرخيدند. نزديک صد تومان پول بابت ثبتنام دادم، اما در عوض فقط يک فولدر و کمي کاغذ پاره گرفتم. خيلي زورم گرفت.زنگ زدم که يکييکي بچهها را پيدا کردم. يکي دو تا هم از شهرستان آمده بودند. کلي از شرکت در کنگره احساس شعف کردم. سري اول پانلها در حال برگزاري بود. حس و حال گوش کردن به سخنرانيها را نداشتم. رفتم سراغ نمايشگاه و چرخي زدم. غرفههاي امسال زياد نبود. ميگفتند شرکتها کنگره امسال را تحريم کردهاند. نشد همه خريدهاي مطب را انجام دهم، اما کمي هديه و اشانتيون گرفتم. با رفقا رفتيم براي پذيرايي و کلي بلوتوث تازه ريختم روي گوشي. کتابچه مقالات را نگاه کردم. مقالههاي امروز به هيچ کارم نميآمد. شنيدن سخنراني را گذاشتم براي فردا تا وقت ناهار هم در لابي نشستيم و قهوه خورديم. بعد از ناهار پريدم توي ماشين و خودم را رساندم به مطب. دو تا از مريضها آمده بودند.روز دوم کنگره: صبح دير بيدار شدم. حس و حال شرکت در کنگره نبود. رفتم مطب.روز سوم کنگره: دلم ميخواست امروز حتما در کنگره شرکت کنم. يکي از دوستان قديمي زنگ زد و گفت امروز براي خريد ميآيد کنگره. خواست يک قرار ناهار بگذاريم و گپي بزنيم، اما به مريض وقت داده بودم و نشد که بروم. فردا روز آخر است. بايد يک سري به کنگره بزنم، شايد برگه امتياز بازآموزي را همان جا بدهند. مشاهده مطلب ارسال شده بعد
دندان کاغذي - دکتر سيامک شايانامينبريم خوشگذرونيروز قبل از کنگره: فردا کنگره دندانپزشکي داريم. اساماس زده بودند که ظرفيت تمام شد و ثبتنام حضوري نداريم، لذا تشريف نياوريد. گفتم زکي! مثلا ميخواهند برسانند که بله شدت استقبال به حدي بود که ديگر جا نداريم. ما که هر سال ميرفتيم و جا بود. نه اينکه ما هم مشتاق شرکت در کنگره هستيم. به خدا اگر زور تمديد پروانه نبود، چرا کسي بابت اين برنامهها پول ميداد. سپردم جعفر آقا ماشين را ببرد کارواش و کت و شلوارم را از خشکشويي بگيرد. به منشي هم گفتم برنامه مريضهاي صبح را کنسل کند و بگويد دکتر براي شرکت در کنگره علمي رفتهاند...روز اول کنگره: بعد از مدتها مجبور شدم هشت صبح بيدار شوم. به سرم زد حالا که صبح به اين زودي بيدار شدهام بچهها را بفرستم يک دست کلهپاچه بگيرند، اما يادم آمد بايد خودم را برسانم براي ثبتنام.وقتي به سالن همايشها رسيدم تا کيلومترها اطراف ساختمان جا نداشت. نميدانم اين همه آدم علاف کي خودشان را به اينجا رساندهاند. بالاخره ماشين را يک جايي چپاندم و دويدم سمت باجه ثبتنام. هر سال دريغ از پارسال، بلبشويي بود که نگو و نپرس. همه دور خودشان ميچرخيدند. نزديک صد تومان پول بابت ثبتنام دادم، اما در عوض فقط يک فولدر و کمي کاغذ پاره گرفتم. خيلي زورم گرفت.زنگ زدم که يکييکي بچهها را پيدا کردم. يکي دو تا هم از شهرستان آمده بودند. کلي از شرکت در کنگره احساس شعف کردم. سري اول پانلها در حال برگزاري بود. حس و حال گوش کردن به سخنرانيها را نداشتم. رفتم سراغ نمايشگاه و چرخي زدم. غرفههاي امسال زياد نبود. ميگفتند شرکتها کنگره امسال را تحريم کردهاند. نشد همه خريدهاي مطب را انجام دهم، اما کمي هديه و اشانتيون گرفتم. با رفقا رفتيم براي پذيرايي و کلي بلوتوث تازه ريختم روي گوشي. کتابچه مقالات را نگاه کردم. مقالههاي امروز به هيچ کارم نميآمد. شنيدن سخنراني را گذاشتم براي فردا تا وقت ناهار هم در لابي نشستيم و قهوه خورديم. بعد از ناهار پريدم توي ماشين و خودم را رساندم به مطب. دو تا از مريضها آمده بودند.روز دوم کنگره: صبح دير بيدار شدم. حس و حال شرکت در کنگره نبود. رفتم مطب.روز سوم کنگره: دلم ميخواست امروز حتما در کنگره شرکت کنم. يکي از دوستان قديمي زنگ زد و گفت امروز براي خريد ميآيد کنگره. خواست يک قرار ناهار بگذاريم و گپي بزنيم، اما به مريض وقت داده بودم و نشد که بروم. فردا روز آخر است. بايد يک سري به کنگره بزنم، شايد برگه امتياز بازآموزي را همان جا بدهند. مشاهده مطلب ارسال شده بعد
روز اول کنگره: بعد از مدتها مجبور شدم هشت صبح بيدار شوم. به سرم زد حالا که صبح به اين زودي بيدار شدهام بچهها را بفرستم يک دست کلهپاچه بگيرند، اما يادم آمد بايد خودم را برسانم براي ثبتنام.
وقتي به سالن همايشها رسيدم تا کيلومترها اطراف ساختمان جا نداشت. نميدانم اين همه آدم علاف کي خودشان را به اينجا رساندهاند. بالاخره ماشين را يک جايي چپاندم و دويدم سمت باجه ثبتنام. هر سال دريغ از پارسال، بلبشويي بود که نگو و نپرس. همه دور خودشان ميچرخيدند. نزديک صد تومان پول بابت ثبتنام دادم، اما در عوض فقط يک فولدر و کمي کاغذ پاره گرفتم. خيلي زورم گرفت.
زنگ زدم که يکييکي بچهها را پيدا کردم. يکي دو تا هم از شهرستان آمده بودند. کلي از شرکت در کنگره احساس شعف کردم. سري اول پانلها در حال برگزاري بود. حس و حال گوش کردن به سخنرانيها را نداشتم. رفتم سراغ نمايشگاه و چرخي زدم. غرفههاي امسال زياد نبود. ميگفتند شرکتها کنگره امسال را تحريم کردهاند. نشد همه خريدهاي مطب را انجام دهم، اما کمي هديه و اشانتيون گرفتم. با رفقا رفتيم براي پذيرايي و کلي بلوتوث تازه ريختم روي گوشي. کتابچه مقالات را نگاه کردم. مقالههاي امروز به هيچ کارم نميآمد. شنيدن سخنراني را گذاشتم براي فردا تا وقت ناهار هم در لابي نشستيم و قهوه خورديم. بعد از ناهار پريدم توي ماشين و خودم را رساندم به مطب. دو تا از مريضها آمده بودند.
روز دوم کنگره: صبح دير بيدار شدم. حس و حال شرکت در کنگره نبود. رفتم مطب.
روز سوم کنگره: دلم ميخواست امروز حتما در کنگره شرکت کنم. يکي از دوستان قديمي زنگ زد و گفت امروز براي خريد ميآيد کنگره. خواست يک قرار ناهار بگذاريم و گپي بزنيم، اما به مريض وقت داده بودم و نشد که بروم. فردا روز آخر است. بايد يک سري به کنگره بزنم، شايد برگه امتياز بازآموزي را همان جا بدهند. مشاهده مطلب ارسال شده بعد
مشاهده مطلب ارسال شده بعد
بیشتر بخوانید...
امتياز شما به تحلیل اين مطلب