سال 4 | شماره 189 | سه شنبه 15  بهمن  1388 | 12 صفحه

 

نمایش جزئیات مطلب / زمان مخابره مطلب :28/2/1388      9:24:0      تعداد بازديد كنندگان مطلب:442



دندان کاغذي - دکتر سيامک شايان‌امين
اگزودنتيست


نهيب مي‌آيد که: «بکش!» چند مرد نخراشيده مرا کشان‌کشان مي‌برند تا کنار يونيت دندانپزشکي و فورسپس گداخته را در دستانم مي‌گذارند. نه فقط دستم که تمام وجودم گر مي‌گيرد. از شدت درد فرياد مي‌کشم. حجم انبوهي شبيه يک مرد روي يونيت نشسته است. دهانش را چنان باز کرده که مي‌توانم تا انتهاي حلقش را ببينم...

 دوباره نهيب مي‌آيد: «بکش!» نگاهي به دندان‌هاي مرد مي‌اندازم که همه سفيد و سالم‌اند. مي‌گويد: «دکتر همه را بکش. مي‌خواهم خودم را راحت کنم و دست دندان بگذارم.» سرم را بالا مي‌کنم و انگار که به دنبال کسي باشم که نهيبش به من امر به کشيدن مي‌کند، مي‌گويم: «اين دندان را نمي‌کشم، سالم است.» صدايم بارها و بارها در فضا انعکاس مي‌يابد: «نمي‌کشم، نمي‌کشم.» صداي قهقهه مي‌آيد، از همه سو، در يک لحظه انگار تمام زمين و زمان به حرفم مي‌خندند: «نمي‌کشه، نمي‌کشه، سالمه، سالمه...» نگاه مي‌کنم به کسي که روي يونيت نشسته و خط ممتدي از آدم‌ها که از همان پاي يونيت پيچ و تاب مي‌خورد و تا دورها امتداد مي‌يابد. همه نگاهم مي‌کنند و نيشخند مي‌زنند. منتظر ايستاده‌اند تا يکي پس از ديگري روي اين يونيت بنشينند تا دندان‌هايشان را يکي يکي از استخوان بيرون بکشم. چاره‌اي ندارم جز آنکه پيش بيايم و فورسپس را حلقه کنم دور دندان. با آنکه مي‌دانم دندان از تاج مي‌شکند و ريشه درون استخوان فک باقي مي‌ماند. اين اتفاقي است که هر روز، بارها و بارها برايم مي‌افتد. تقدير من اين است کشيدن دندان و دندان، يکي از پي ديگري، طي زجري مداوم. فورسپس را دور دندان مي‌اندازم و به چپ و راست فشار مي‌آورم. دندان تکان نمي‌خورد. انگار که با استخوان فک يکي شده باشد. فشار مي‌دهم و تاج دندان مي‌شکند.

با الواتور مي‌افتم به جان دندان. ساعت‌ها وقت مي‌گذارم تا ريشه‌ها را از استخوان بيرون بکشم. مرد از جا بلند مي‌شود و جاي خود را به نفر بعد مي‌سپارد. به نفس‌نفس افتاده‌ام. روي زمين مي‌نشينم. نهيب مي‌آيد که: «بلند شو!» فرياد مي‌کشم: «خسته‌ام! رهايم کنيد! تا کي بايد تقاص گناهانم را پس دهم؟» مي‌خواهم فورسپس را به زمين بيندازم اما چنان در گوشت دستم فرو رفته که جدا نمي‌شود. حجم عظيم و بي‌شکلي روبه‌رويم مي‌ايستد. با خشم فرياد مي‌زند: «بلند شو! همه اينها منتظرند.» تکان نمي‌خورم. تازيانه درون دستش با صداي مهيبي هوا را مي‌شکافد و بر صورتم فرود مي‌آيد. چاره‌اي جز برخاستن ندارم. دستم را به يونيت مي‌گيرم و مي‌ايستم. مي‌دانم که مرده‌ام و بيرون کشيدن دندان اين جانداران نخراشيده تقاص تمام دندان‌هايي است که در عمر بيست و چند ساله کار دندانپزشکي از دهان ديگران بيرون کشيده‌ام. نمي‌دانم، شايد بايد قدري در کشيدن دندان‌ها مکث مي‌کردم. شايد با آنکه مي‌دانستم همشهريانم توان پرداخت هزينه‌هاي بيشتر را ندارند، بايد درمان ديگري براي آنها انجام مي‌دادم، اما کاش تمام اتفاقات يک خواب بود. يک خواب شوم و کش‌دار که عاقبت روزي از آن بيرون خواهم آمد.

مشاهده مطلب ارسال شده بعد



 

بیشتر بخوانید...

  امکانات مطالب
نسخه PDF ◊
مشاهده نسخه چاپي ◊
دريافت فايل مطلب (Rtf Format) ◊
مشاهده نسخه XML ◊
ارسال اين مطلب به ديگران ◊
بازگشت ◊

  فهرست مطالب مرتبط

  نظر شما درباره اين مطلب
 
 

 




 

امتياز شما به تحلیل اين مطلب


نظرات دیگران در مورد این مطلب

صفحه اصلی
  • سرمقاله
  • پزشکي و جامعه
  • سياست سلامت
  • پشت پرده
  • يک هفته با رسانه ها
  • فناوري
  • داروخانه
  • پاويون
  • جهان پزشکي
  • صفحه آخر

  • آرشیو
  • جستجوی پيشرفته
  • عضویت در سایت
  • فهرست مطالب
  • ارسال خبر
  • لینک های مفید
  • تماس با ما
  • درباره ما
  • RSS


1387 © کليه حقوق مادی و معنوی اين سايت متعلق به موسسه فرهنگی ابن سينای بزرگ بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است | نگارش: نرم افزار تحريريه الکترونيک - نسخه5