سال 6 | شماره 255 | سه شنبه 3  بهمن  1388 | 32 صفحه

 

نمایش جزئیات مطلب / زمان مخابره مطلب :16/2/1387      16:56:0      تعداد بازديد كنندگان مطلب:2070




نامه چارلي چاپلين به دخترش


زندگي بزرگان هنر حاوي لحظه‌هايي است که رنگي همگاني دارد و تجاربي در اين لحظه‌ها وجود دارد که مي‌تواند براي ما نيز چراغ راه باشد. چارلي چاپلين يکي از اين بزرگان است. آنچه در اين شماره مي‌خوانيد نامه‌اي است که او براي دخترش ژرالدين نوشته بود. نامه حاوي نکاتي است که برخي مناسباتي را که ممکن است در گذر روزمرگي فراموش کرده باشيم به يادمان مي‌آورد. با هم بخوانيم.

اينجا شب است، يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بي‌سلاح خفته‌اند.

نه برادر و نه خواهر تو و حتي مادرت، به زحمت توانستم بي‌اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن، به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم.

من از تو بسيار دورم، خيلي دور... اما چشمانم کور باد، اگر يک لحظه تصوير تو را از من دور کنند.

تصوير تو آنجا روي ميز هست. تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست اما تو کجايي؟ آنجا در پاريس افسونگر روي آن صحنه پرشکوه «شانزليزه». اين را مي‌دانم و چنان است که گويي در اين سکوت شبانگاهي، آهنگ قدم‌هايت را مي‌شنوم و در اين ظلمات زمستاني، برق ستارگان چشمانت را مي‌بينم.

شنيده‌ام نقش تو در نمايش پرنور و پرشکوه نقش آن شاهدخت ايراني است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش، ستاره باش و بدرخش. اما اگر قهقهه تحسين‌آميز تماشاگران و عطر مستي گل‌هايي که برايت فرستاده‌اند تو را فرصت هشياري داد، در گوشه‌اي بنشين، نامه‌ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فرا دار. من پدر تو هستم، ژرالدين من چارلي چاپلين هستم. وقتي بچه بودي، شب‌هاي دراز به بالينت نشستم و برايت قصه‌ها گفتم. قصه زيباي خفته در جنگل، قصه اژدهاي بيدار در صحرا، خواب که به چشمان پيرم مي‌آمد، طعنه‌اش مي‌زدم و مي‌گفتمش برو. من در روياي دخترم خفته‌ام. رويا مي‌ديدم ژرالدين، رويا....

روياي فرداي تو، روياي امروز تو، دختري مي‌ديدم به روي صحنه، فرشته‌اي مي‌ديدم به روي آسمان، که مي‌چرخيد و مي‌شنيدم تماشاگران را که مي‌گفتند: «دختره را مي‌بيني؟ اين دختر همان دلقک پيره.»

اسمش يادته؟ چارلي. آره من چارلي هستم. من دلقک پيري بيش نيستم. امروز نوبت تو است. من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم و تو در جامه حرير شاهزادگان. اين نقش‌ها و بيشتر از آن، صداي کف‌زدن‌هاي تماشاگران، گاه تو را به آسمان‌ها خواهد برد. برو. آنجا برو اما گاهي نيز به روي زمين بيا و زندگي مردمان را تماشا کن.

زندگي آن بازيگران دوره گرد کوچه‌هاي تاريک را که با شکم گرسنه مي‌رقصند و با پاهايي که از بينوايي مي‌لرزد. من يکي ازاينان بودم ژرالدين، و در آن شب‌ها، در آن شب‌هاي افسانه‌اي کودکي‌هاي تو، که تو با لالايي قصه‌هاي من، به خواب مي‌رفتي و من باز بيدار مي‌ماندم، در چهره تو مي‌نگريستم، ضربان قلبت را مي‌شمردم و از خود مي‌پرسيدم: «چارلي آيا اين بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟»

تو مرا نمي‌شناسي ژرالدين. در آن شب‌هاي دور، بس... قصه‌ها با تو گفتم اما قصه خود را هرگز نگفتم.

اين داستاني شنيدني است:

داستان آن دلقک گرسنه‌اي که در پست‌ترين محلات لندن آواز مي‌خواند و مي‌رقصيد و صدقه جمع مي‌کرد. اين داستان من است. من طعم گرسنگي را چشيده‌ام. من درد بي‌خانماني را چشيده‌ام و از اينها بيشتر، من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي‌زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهي آن را مي‌خشکاند، احساس کرده‌ام.

با اين‌همه من زنده‌ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند، نبايد حرفي زد. داستان من به کار تو نمي‌آيد، از تو حرف بزنيم. به دنبال تو نام من است: چاپلين. با همين نام 40 سال بيشتر مردم روي زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند، خود گريستم.

ژرالدين در دنيايي که تو زندگي مي‌کني، تنها رقص و موسيقي نيست.

نيمه شب هنگامي‌ که از سالن پرشکوه تئاتر بيرون مي‌آيي، آن تحسين‌کنندگان ثروتمند را به تمامي فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسي را که تو را به منزل مي‌رساند، بپرس، حال زنش را هم بپرس... و اگر آبستن بود و پولي براي خريدن لباس بچه‌اش نداشت، چک بکش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار. به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده‌ام، فقط اين نوع خرج‌هاي تو را بي‌چون و چرا قبول کند اما براي خرج‌هاي ديگرت بايد صورتحساب بفرستي.

گاه به گاه، با اتوبوس، با مترو شهر را بگرد. مردم را نگاه کن و دست کم روزي يک بار با خود بگو: «من هم يکي از آنان هستم.» تو يکي از آنها هستي - دخترم، نه بيشتر، هنر پيش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد، اغلب دو پاي او را نيز مي‌شکند.

و وقتي به آنجا رسيدي که يک لحظه، خود را برتر از تماشاگران رقص خويش بداني، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولين تاکسي خود را به حومه پاريس برسان. من آنجا را خوب مي‌شناسم، از قرن‌ها پيش آنجا، گهواره بهاري کوليان بوده است. در آنجا، بازيگراني مثل خودت را خواهي ديد. زيباتر از تو، چالاک‌تر از تو و مغرورتر از تو. آنجا از نور کورکننده نورافکن‌هاي تئاتر «شانزليزه» خبري نيست.

نورافکن بازيگران کولي، تنها نور ماه است، نگاه کن، خوب نگاه کن. آيا بهتر از تو نيستند؟

اعتراف کن دخترم. هميشه کسي هست که بهتر از تو است.

هميشه کسي هست که بهتر از تو مي‌زند و اين را بدان که درخانواده چارلي، هرگز کسي آ‌نقدر گستاخ نبوده است که به يک کالسکه‌ران يا يک گداي کنار رود سن، ناسزايي بدهد.

من خواهم مرد و تو خواهي زيست. اميد من آن است که هرگز در فقر زندگي نکني. همراه اين نامه يک چک سفيد برايت مي‌فرستم. هر مبلغي که مي‌خواهي بنويس و بگير. اما هميشه وقتي دو فرانک خرج مي‌کني، با خود بگو: «دومين سکه مال من نيست. اين مال يک فرد گمنام است که امشب يک فرانک نياز دارد.»

جستجويي لازم نيست. اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهي، همه جا خواهي يافت.

اگر از پول و سکه با تو حرف مي‌زنم، براي آن است که از نيروي فريب و افسون اين بچه‌هاي شيطان خوب آگاهم. من زماني دراز در سيرک زيسته‌ام و هميشه و هر لحظه به خاطر بندبازاني که از روي ريسماني بس نازک راه مي‌روند، نگران بوده‌ام اما اين حقيقت را با تو مي‌گويم دخترم: «مردمان روي زمين استوار، بيشتر از بندبازان روي ريسمان نااستوار، سقوط مي‌کنند. شايد که شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب دهد.»

آن شب، اين الماس، ريسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمي‌است.

شايد روزي، چهره زيباي شاهزاده‌اي تو را گول زند، آن روز تو بندبازي ناشي خواهي بود و بندبازان ناشي، هميشه سقوط مي‌کنند.

دل به زر و زيور نبند زيرا بزرگ‌ترين الماس اين جهان، آفتاب است و خوشبختانه اين الماس بر گردن همه مي‌درخشد...

... اما اگر روزي دل به آفتاب چهره مردي بستي، با او يکدل باش. به مادرت گفته‌ام دراين‌باره برايت نامه‌اي بنويسد. او عشق را بهتر از من مي‌شناسد و براي تعريف يکدلي، شايسته‌تر از من است. کار تو بس دشوار است، اين را مي‌دانم.


مشاهده مطلب ارسال شده بعد



 

بیشتر بخوانید...

  امکانات مطالب
نسخه PDF ◊
مشاهده نسخه چاپي ◊
دريافت فايل مطلب (Rtf Format) ◊
مشاهده نسخه XML ◊
ارسال اين مطلب به ديگران ◊
بازگشت ◊

  فهرست مطالب مرتبط

  نظر شما درباره اين مطلب
 
 

 




 

امتياز شما به تحلیل اين مطلب


نظرات دیگران در مورد این مطلب
متن نامه منصوب به چاپلين جعلي ميباشد.اين نامه با همه زيبايي نوشته يكي از نويسندگان وطني ميباشد مربوط به حوالي سالهاي 1340

صفحه اصلی
  • جامعه سالم
  • زير ذره‌بين
  • بازار سالم
  • سلامت در جهان
  • موفقيت
  • خانه سالم
  • سفره سالم
  • پوست و مو
  • چهره‌ها و رسانه‌ها
  • زنان و مردان
  • نفس عميق
  • پرونده
  • زيبايي
  • تناسب اندام
  • سلامت روان
  • درمانگاه
  • كودكان و نوجوانان
  • دهان و دندان
  • دستور غذا
  • تغذيه
  • داستان يک زندگي
  • سلامت خانواده
  • بچه هاي سلامت
  • سرگرمي
  • صفحه آخر

  • آرشیو
  • جستجوی پيشرفته
  • عضویت در سایت
  • فهرست مطالب
  • ارسال خبر
  • لینک های مفید
  • تماس با ما
  • درباره ما
  • RSS


1387 © کليه حقوق مادی و معنوی اين سايت متعلق به موسسه فرهنگی ابن سينای بزرگ بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است | نگارش: نرم افزار تحريريه الکترونيک - نسخه5